تبليغاتX
شاه خرابات
شاه خرابات

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت...دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور


ستايش

 در ستايش موهايت 

می بویم گیسوانت را

تا فرشته ها حسودی کنند به عطر تو.

شانه می زنم موهایت را

تا حوری ها سرک بکشند از بهشت برای تماشا.

شعر می گویم برای تو

تا کلمات کیف کنند

مست شوند

بمیرند.

امراه ایپک 

در ستايش دست‌هايت

وقتي كه دل دست‌هايم

تنگ مي‌شود براي انگشتان كوچكت

آن‌ها را مي‌گذارم برابر خورشيد

تا با ترکیبی از كسوف و گرما

دوري‌ات را معنا كنم.

امراه ایپک 

در ستايش چشم‌هايت

دست خودشان نیست

وقتی از فرط معصومیت

با تابشی از جنس عشق

روح‌های ولگرد بعدازظهر را

بر نیمکتی سنگی

کشتار می‌کنند،

چشم‌هایت ...

 


ادامه مطلب

  توسط تای سیز-جعفر  |

 

تار

گفتم : تو ش‍‍‍‍ـیرین منی. گفتی : تو فرهـادی مگر؟

گفتم : خرابت می شـوم. گفتی : تو آبـادی مگـر؟

گفتم : ندادی دل به من. گفتی : تو جان دادی مگر؟

گفتم : ز کـویت مـی روم. گفتی :تو آزادی مگـر؟

گفتم : فراموشم مکن. گفتی : تو در یادی مگر؟

 

d1hb6x2kklr4i5b03htp.jpg

تار جانان

تار جانان به خانه ی ما ماند               رفت جانان و تار او جا ماند

ماند تارش که یار من باشد                یار شبهای تار من باشد

تار او یادگار اوست مرا                      خوش بود یادگار دوست مرا

یادگاری که تار او باشد                     بهترین یادگار او باشد

تار او را بروی سینه نهم                   همچو دل به سینه جای دهم

تار او چاره ساز من باشد                  یار مسکین نواز من باشد

تار او دلنواز درویش است                  تار او مرهم دل ریش است

یار او منش سر یاری است               ما دو یاریم و کار ما زاریست

 امشب این تار مهمان من است         این فرشته در آشیان من است

امشب آتش زجان ما خیزد                دود از دودمان ماخیزد

دست بردار از دلم ای تار                   بگذر و ناله را به من بگذار

من بنالم که بخت یار من نیس           یار چون بخت  سازگار نیست

                                                (شهریار)


رفتند اهل صحبت و یاری پدید نیست

 وز کاروان رفته غباری پدید نیست

از جام مانده نامی و از می حکایتی

میخانه یی و باده گساری پدید نیست

ما بلبلان سوخته دل،از نوای عشق

بربسته ایم لب، که بهاری پدید نیست

روشن دلی نماند به ظلمت سرای خاک

برگ گلی به سایه ی خاری پدید نیست

ما آن پیاده ایم که از پا فتاده ایم

در عرصه ی وجود سواری پدید نیست

شادی طمع مدار، که آشوب ماتم است 

یاری ز کس مجوی،که یاری پدید نیست

آهی نخیزد از دل خاموش من،رهی

ز آتش فسرده شراری پدید نیست

(رهی)


به  نام عشق آفرین

 

دیده ام سوی دیار تو و اندر کف تو

از تو دیگر نه پیامی نه نشانی

نه به ره پرتو مهتاب امیدی

نه به دل سایه ای از راز نهانی

 

دشت تف کرده و بر خویش ندیده

نم نم بوسه ی بهاران

جاده ای گم شده دردامن ظلمت

خالی از ضربه ی پاهای سواران

 

تو به کس مهر نبندی،مگر آن دم

که ز خود رفته: در آغوش تو باشد

لیک چون حلقه ی بازو بگشایی

نیک دانم که فراموش تو باشد

 

کیست آنکس که تو را برق نگاهش

می کشد سوخته لب در خم راهی؟

یا در خلوت جادویی خاموش

دستش افروخته فانوس گناهی

 

تو بر من دل نسپردی که چو آتش

پیکرت را ز عطش سوخته بودم

من که در مکتب رویایی زهره

رسم افسونگری آموخته بودم

 

بر تو چون ساحل آغوش گشودم

در دلم بود که دلدار تو باشم

(( وای بر من که ندانستم از اول

روزی آید که دل آزار تو باشم )) 

 

بعد از این از تو دگر هیچ نخواهم

نه درودی،نه پیامی،نه نشانی

ره خود گیرم و ره بر تو گشایم

زآنکه دیگر تو نه آنی،تو نه آنی

                                فروغ

 

  توسط تای سیز-جعفر  |

 

سايت آپلود عكس

0zl53e7t3uo23w3toolz.jpg 

www.Pichak.net

http://up.vatandownload.com/

  توسط تای سیز-جعفر  |

 

تبريك عيد نوروز

سال و مال و فال و حال و اصل و نسل و بخت و تخت
بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام
سال خرم، فال نیکو، مال وافر، حال خوش،
اصل ثابت، نسل باقی، تخت عالی، بخت رام
********سال نو مبارک********

 nefduf0wpx0t1thn7sus.jpg

  توسط تای سیز-جعفر  |

 

امام رضا

 

           

              

ای راهب کلیسا کمتر بزن به ناقوس

 
 
خاموش کن صدا را نقاره میزند طوس

 

 

  توسط تای سیز-جعفر  |

 

سهراب

   

واحه اي در لحظه

به سراغ من اگر مي آييد
پشت هيچستانم
پشت هيچستان جايي است
پشت هيچستان رگ هاي هوا پر قاصدهايي است
 كه خبر مي آرند از گل واشده دورترين بوته خاك
روي شنها هم نقشهاي سم اسبان سواران ظريفي است كه صبح
به سرتپه معراج شقايق رفتند
 پشت هيچستان چتر خواهش باز است
 تا نسيم عطشي در بن برگي بدود
زنگ باران به صدا مي آيد
آدم اينجا تنهاست
و در اين تنهايي سايه ناروني تا ابديت جاري است
به سراغ من اگرمي آييد
 نرم و آهسته بياييد مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من

http://worldbook.ir/wp-content/2010/06/sohrab-sepehri.jpg

غمی غمناک

شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
 می کنم تنها از جاده عبور
 دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است
 خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمنک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمنک است

       

کسی نیست،
بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم.
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.
بیا زودتر چیزها را ببینیم.
ببین، عقربک‌های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می‌کنند.
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی‌ام.
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.

........................................

در این کوچه‌هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت می‌ترسم.
من از سطح سیمانی قرن می‌ترسم.
بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است.
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد.
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات.
اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا.
و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت‌های تو، بیدار خواهم شد.
و آن وقت
حکایت کن از بمب‌هایی که من خواب بودم، و افتاد.
حکایت کن از گونه‌هایی که من خواب بودم، و تر شد.
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند.
در آن گیروداری که چرخ زره‌پوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست.
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد.
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد.
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید.

..................................

من مسلمانم
قبله ام یک گل سرخ
جانمازم چشمه مهرم نور
 دشت سجاده من
 من وضو با تپش پنجره ها می گیرم
 در نمازم جریان دارد ماه جریان دارد طیف
سنگ از پشت نمازم پیداست
 همه ذرات نمازم متبلور شده است
 من نمازم را وقتی می خوانم
که اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو
 من نمازم را پی تکبیره الاحرام علف می خوانم
پی قد قامت موج
 کعبه ام بر لب آب
 کعبه ام زیر اقاقی هاست
 کعبه ام مثل نسیم باغ به باغ می رود شهر به شهر
حجرالاسود من روشنی باغچه است

دوستان عزیز برای دریافت آثار شاعر آب و آئینه، سهراب سپهری می توانید به ادرس زیر مراجعه کنید.

http://www.sohrabsepehri.org/

  توسط تای سیز-جعفر  |

 

سمت خدا

رسول خدا (ص) می فرماید :

" هر بنده ای که در حال نماز به غیر خدا التفات کند ، خدا به او می گوید:

بنده ی من! چه کسی را قصد کرده ای؟

و او را طلب می کنی؟

 آیا جز من پروردگــــار و نگهبانی را می جویی؟؟

آیا غیر از من بخشنده ی دیگری را طلب می کنی؟

در صورتی که من کریم ترین کریمان و بخشنده ترین بخشندگان و بهترین عطا کنندگان هستم،

ثوابی را به تو عطا می کنم که به شمارش نمی آید ، به من توجه داشته باش ؛

زیرا من و فرشتگانم به تو توجه داریم. "

 

پس اگر نماز گزار به خـــــدا توجه کرد ، گناهان گذشته اش محو می شود.

اگر دوباره به غیر خدا التفات کرد ، خدای متعال مجددا" او را مانند سابق مورد خطاب قرار می دهد.

اگر به نمازش توجه کرد ، گناه غفلت از نماز آمرزیده می شود و آثارش زایل می گردد.

چنان چه برای سومین مرتبه از توجه به نماز منصرف شد، خداوند متعال هم خطاب سابق را تکرار می کند.

اگر به نماز توجه کرد ، این بار هم گناهش بخشیده می شود ، پس اگر در دفعه چهارم باز هم از توجه به نماز انصراف پیدا کرد ،

 در این صورت خدا و ملائکه از وی اعراض می کنند و خداوند به او می گوید :

" تو را در ولایت چیزی قرار دادم که به آن علاقه داری ."

 

  توسط تای سیز-جعفر  |

 

افسانه باران

 

شايسته اين نيست كه باران ببارد

و دل من در پيشوازش نباشد

تقديم به همه اونايي که بارون رو دوست دارن:

بازباران ،
با ترانه ،
با گهرهاي فراوان ،
مي خورد بر بام خانه .
يادم آرد روز باران،
گردش يک روز ديرين،
خوب وشيرين،
توي جنگلهاي گيلان.

کودکي ده ساله بودم
شاد وخرّم،
نرم و نازک ،
چست و چابک .
با دو پاي کودکانه
مي دويدم ، همچوآهو،
مي پر يدم از سرجو ،

دور مي گشتم ز خانه.
مي شنيدم از پرنده ،
از لب باد وزنده ،
داستانهاي نهاني ،
راز هاي زندگاني ،
برق چون شمشير برّان ،

پاره ميکرد ابر ها را ،
تندر ديوانه غرّان ،
مشت مي زد ، ابر ها را
جنگل از باد گريزان ،
چرخها مي زد چو دريا ،
دانه هاي گرد باران ،
پهن مي گشتندهرجا .
سبزه در زير درختان ،

رفته رفته گشت دريا ،
توي اين درياي جوشان ،
جنگل وارونه پيدا .
بس گوارا بود باران ،
به! چه زيبا بود باران !
مي شنيدم اندر اين گوهر فشاني
راز هاي جاوداني ، پند هاي آسماني :
- « بشنو از من کودک من !

پيش چشم مرد فردا ،
زندگاني - خواه تيره ، خواه روشن -
هست زيبا ، هست زيبا ، هست زيبا.»

girl-and-rain-dark-1.jpg

 

چتر ها را باید بست،
زیر باران باید رفت.
فکر را،خاطره را،زیر باران باید برد.
با همه مردم شهر،زیر باران باید رفت.
دوست را زیر باران باید دید.
عشق را،زیر باران باید جست.
زیر باران باید با زن خوابید.
زیر باران باید بازی کرد.
زیر باران باید چیز نوشت،حرف زد،نیلوفر کاشت.

سهراب سپهری

  

  توسط تای سیز-جعفر  |

 

لیوان آب

 

صدای زیبای آبشار نقره ای را با همین گوشهای تیزم می شنوم0 گویی که قطره قطره اش برایم حکم یک دریا دارند،صدایشان کردم آمدند وبرایم یک جام از آب گوارا آوردند،گفتم:مگر خودتان تشنه نیستید گفتند ما سیرابیم،اما تو هنوز رودخانه دلت کویر است،لیوان را گرفتم،نوشیدم آن را،گوارا بود وبه دلم نشست ودر همان لحظه دیدم صدایی دگر نمی شنوم،هر چه نگاه کردم آن همان قطرات آب را ندیدم، گفتم خدایا جرا اینگونه مرا تنها گذاردند0 چرا اینگونه سیراب شدم،اما مرا خواب کردند ورفتند،صدایی شنیدم0 به سویش دویدم ورسیدم،آریٍ،آری،این همان آبشار است ورفتم یک لیوان را در کنار سنگ ریزه های آبشار دیدم،دویدم،دویدم،آنقدر که دوباره تشنه شدم اما دیدم نوری کنارم ایستاده ،گفتم که هستی!:

گفت:همان کسی که در انتظارش کنار جاده سرنوشت نشسته ای،گفتم من لیاقت ندارم،چرا سراغم آمدی،گفت:پاک است دلت،اینگونه مگذار آلوده شوند،گفتم:چگونه،گفت مرا طلب کن،صدایم زن،گفت نمی رسد صدایم به گوشت،گفت رسیده،اما نه با آن لحنی که باید مرا طلب کنی،گفتم عشقم را چه کنم،گفت:عاشق باش،اما آنگونه که خودت می گویی بر سر جاده انتظار منتظرش باش0 این را گفت:واز جلوی چشمان سیاهم محو شد0

  توسط تای سیز-جعفر  |

 

تصاویر مذهبی


ادامه مطلب

  توسط تای سیز-جعفر  |

 

آنا یوردوم خلخال_شهر زبیای من خلخال

wpgmuishnd43g42t7ywx.jpg

مقاله ارسال شده از طرف جواد مفرد از سوئد

نام و نشان تاریخی شهرکهای خلخال و گیوی و آبادی فیروز آباد

حمدالله مستوفی در نزهت القلوب در صفحه 81 و 82 در باب شهر خلخال می آورد: "خلخال شهر وسط بوده است و اکنون (در عهد مغول) دیه است. کمابیش صد موضع به چهار ناحیه و خامده بیل (خوانیده میل؛ اندبیل حالیه)، سجسرود (سنجسر-رود، سنجبد، گیوی)، انجیلاباد (زرنجلاباد، زرج آباد حالیه) از توابع اوست و میسیجین (هیشجین). در سابق شهر فیروز آباد نام که بر سر گریوهً بردلیز بوده و حاکم نشین آن دیار بوده است و حکامش را آغاجریان می گفته اند. بعد از خرابی فیروز آباد، خلخال حاکم نشین شد. اکنون آن نیز خراب است." مستوفی در ذکر مسافت طرق باز از این ناحیه یاد میکند (ص.180): " به راه اردبیل به دیه توت سواری هفت فرسنگ. از او تا شهر کاغذکنان هفت فرسنگ. از او تا دیه سنجیده و خلخال شش فرسنگ. گریوهً برولژ (بردلیز، بروله) که بر آب سفید رود است و بر این راه است."   

در این منطقه روستایی به نام فیروز آباد بر سر تقاطع دو راه و دو رودخانهً آرپاچای (علی القاعده همان هرو رود) و سنگورچای قرار دارد. نام شهرک در واقع بی- روذ-آو بوده است یعنی محل تقاطع دو رودخانه که به صورت فیروز آباد  و بی روذه (علی القاعده بیروله، بروله) تلفظ شده است.                                                                         

در مورد شهر گیوی (کیوی) گفته شده است که "یکی از ویژگی های بارز شهر کیوی که پلکانی بودن آن است، و آن به این دلیل می باشد که این شهر در یک دره با شیب زیاد واقع شده است." (از وبلاگ معرفی شهرهای آذربایجان) بر این پایه نام شهر کیوی به معنی شهر واقع در خمیدگی و سراشیبی و گریوه (از ریشه اوستایی "کوئی- وی" (دارای خمیدگی) یا نتیجه تلخیص کلمه فارسی گریوه ایه (شهر واقع در دامنه)  است. به نظر میرسد نامهای سنجسر- رود و سنجبد (سنگ- پت= سنگ سرور) از آن جایی عاید شده که در کنار خود این شهر در بالای کوه، سنگ معبد دیرینی است که سنج-رئو-پیر یعنی سنگ پیر با شکوه و جلال گفته میشود و حال دیگر تفریحگاه مردم خصوصاً در ایام سیزده بدر می باشد.                                                                                                                                     

 در وبلاگ آنایوردوم خلخال مطلب جالبی در باره خلخال باستانی بین ارمنستان و اران ذکر شده است که کمک شایانی برای تعیین معنی لفظی خلخال می نماید: "برخی از نويسندگان نام خلخال را با نام شهر قديم خلخال واقع در ناحيه اوتی در ماورای قفقاز كه در منابع ارمنی ميان قرن دوم و پنجم ميلادی به عنوان اقامتگاه زمستانی شاهان ارمنستان و سپس آلبانی ( آران ) آمده است مرتبط می دانند، ناحيه اوتی بر ساحل راست رود كورا در حدود گنجه و شمكور كنونی واقع بوده است." از اینجا می توان نتیجه گرفت که نام شهرخلخال در اساس کهن ایرانی خود خارخار (خارهار) بوده است یعنی دژ نگهبانی سترگ.                                                                                                                      

می دانیم در عهد باستان شهری دیگری به نام خارخار در محل شهر دیوان دره کنونی قرار داشته است و آشوریان از آن به عنوان پایگاهی برای غارت نواحی ماد تصرف و مستحکم نموده بوده اند. نام دیوان دره را اگر مرکب از دیو-ان (حالت جمع مظهر سترگی) و دار-ه (منسوب به دار=خانه) بگیریم به مترادف همان نام خارخار باستانی آنجا میرسیم. در تاریخ ماد تصویری از این دژ که در کتیبه های آشوری نقر شده، و در ویرانه های دور- شاروکون باستانی محفوظ مانده، در صفحه 178به تصویر کشیده شده است. در وبلاگ همه امپراتوریها تصویر کاملتری از همان تصویر دژ با صحنه تصرف آن آورده شده است که آن هم در کنار رودخانه ای نشان داده شده است. این وبلاگ نویسان خاخار را با خلخال یکی دانسته اند در حالی که این خارخار مصور کتیبه  آشوری همان دیوانه دره حالیه است، نه خلخال کنونی که همانند خلخال اران صرفاً همنام وی بوده است.                                                                                           

تصویر شهر باستانی خارخار (دیواندره کردستان) که نزد برخی از محققین به سهو با خلخال استان اردبیل مطابقت داده شده است.    

    

دوستان عزیز برای دریافت اطلاعات بیشتر در مورد شهر خلخال می توانید به ادرس زیر مراجعه کنید.

www.hero-khalkhal.blogfa.com

وبلاگ انگلیسی مخصوص خلخال

http://hero-khalkhal.blogspot.com


ادامه مطلب

  توسط تای سیز-جعفر  |

 

داستان پيرمردی مهربان

پيرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود

دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت

وقتی به ايستگاه رسيدند، پيرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت

می دانم از اين گل ها خوشت آمده است. به زنم مي گويم كه دادم شان به تو

گمانم او هم خوشحال می شود و دختر جوان دسته گل را پذيرفت و پيرمرد را نگاه كرد

كه از پله‏ های اتوبوس پايين می رفت و وارد قبرستان كوچك شهر می شد


نكته های پند آموز جالب :

- بيهوده متاز که مقصد خاک است

- هرگز برای خوشبختی امروز و فردا نکن

- نماز وقت خداست انرا به ديگران ندهيم

- هرگاه در اوج قدرت بودی به حباب فکر کن

- هر چه قفس تنگ تر باشد، آزادی شیرین تر خواهد بود

- دروغ مثل برف است که هر چه آنرا بغلتانند بزرگتر می شود

- هرگز از کسي که هميشه با من موافق بود چيزي ياد نگرفتم

- خطا کردن یک کار انسانی است امّا تکرار آن یک کار حیوانیست

- دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن آموخته است

- تنها موقعی حرف بزن كه ارزش سخنت بیش از سكوت كردن باشد

- هیچ زمستانی ماندنی نیست...حتی اگر تمام شبهایش یلدا باشد

- مرد بزرگ، كسي است كه در سينۀ‌خود ، قلبي كودكانه داشته باشد

- سقف آرزوهایت را تا جائی بالا ببر كه بتوانی چراغی به آن نصب كنی

- يادها رفتند و ما هم ميرويم از يادها. کي بماند برگ کاهي در ميان بادها

- دوست داشتن کسي که لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است

- هيچوقت نمی‌توانيد با مشت گره ‌کرده ، دست کسی را به گرمی بفشاريد

- نگاه ما به زندگي و کردار ما تعيين کننده ي حوادثي است که بر ما مي گذرد

- کاش در کتاب قطور زندگي سطري باشيم ماندني ... نه حاشيه اي از ياد رفتني

- هر که منظور خود از غیر خدا می طلبد ، او گدایی است که حاجت ز گدا می طلبد

- در برابرکسی که معنای پرواز را نمیفهمد هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد

  توسط تای سیز-جعفر  |

 

گفتگوئي با استاد محمدحسين شهريار

73d36d1705a8f6f1a7ed98dbfb545998.jpg 

گفتگوئي با استاد محمدحسين شهريار

عشق مي‌بارد جمال پير را

شعر، حكايت كهني است؛ حكايت پررمز و راز قصه‌ايست كه در نهفت پرقدمت فرهنگ پرشور و شعور مردم اين آب و خاك جاي دارد و حكايتِ قامت بلند و برافراشتة لفظ پارسي است كه هماره با كام‌ها و ناكامي‌ها، با زخم‌هاي كهنه و شوق‌هاي تازه عجين و از آن سيراب گشته و در گذارة زمان، با قاطعيت صخره‌اي در زير يورش باران و تگرگ، همچنان كوهواره و پرصلابت بر اصالت خود پاي فشرده است.

از استثناءهاي تاريخ شعرمان همچون حافظ و سعدي كه بگذريم و بي‌آنكه بخواهيم اين دو ماندگار عرصة ماناي شعر را براي سنجش ديگر شاعران ملاك قرار دهيم ـ كه از سوئي تنها محك معتبر و از سوي ديگر، خطرناك براي شاعران مورد سنجش است ـ ميزان‌هاي شعر هر شاعري را، با توجه به استحكام و قدرت شعري آنها، مي‌توان در راه‌يابي بر اذهان مردم مورد قضاوت قرار داد  واين همان حكايت شهريار و اشعاريست كه همچون دانه‌هاي سبز و مصمم در بهار شعر ايران مي‌شكفند  و درختان تناوري مي‌گردند، بي‌آنكه بيم گزندي بر آنان رود؛ چرا كه از دل بر‌مي‌آيند. شعرهائي كه به لحاظ بار معنائي همسنگ و مافق با تفكر مردم و بي‌بهره‌وري از الفاظ گنگ و نارسا، زبانزد خاص و عام مي‌گردند و چونان آئينه‌اي بي‌خش، بازتاب غم و رنج و يا شوق و عشق ديگران مي‌گردد.

حكايت شهريار، حكايت خود را دارد؛ حكايت تشييع دردها و بيقراريهايش در پهندشت شور و شيدايي است.

شهريار شعر را از كودكي مي‌آغازد: «از همان كودكي، شعر را شروع كردم؛ هفت ساله بودم و شايد هم كوچكتر. نمي‌دانم چه چيز در درون من مي‌جوشيد و چه چيزي مرا بر آن مي‌داشت كه خواسته‌هايم را به صورت شعر بيان كنم».

شعر، همانگونه كه شهريار آنرا لطايف روح انسان مي‌داند، بي‌آنكه قابل وصف باشد، در پشت پرچين هفت سالگي شهريار پرسه مي‌زند تا به شط بارور ذهن او راه يابد. و اين راه‌يابي، همانا آغاز توفان پرغريوي است كه لحظه‌هاي ناب حيات او را در برمي‌گيرد. لحظه‌هائي كه با شعر:

من گنه‌كار شدم واي به من            مردم‌آزار شدم واي به من

آغاز مي‌شود. اين شعر سرفصل بهره‌وري از كلمات روان و رايجي است كه همواره حجم بسياري از اشعار شهريار را در برمي‌گيرد و به سادگي به ذهن مي‌خَلَد.

شهريار با نقبي به خاطرات معطر كودكي، از پدري سخن مي‌راند كه سهمي درخور، در شكل‌گيري ذوق شاعرانه‌اش دارد: «پدر بزرگواري داشتم، بي‌نظير بود؛ سيدي نوراني. اهل ذوق بود و هنر. خط خوشي هم داشت و با آنكه وكيل درجة اول بود، خوشنويس و محرّر حاج ميرزا حسين، مجتهد تبريز بود. اسمش حاج مير آقا خشكنابي بود».

يادبودهاي شهريار، از زني به نام «مادر»، سواي پژواك مهر و عاطفه‌اش در چهار ديواري خانه است؛ او را زني اديب مي‌داند كه شعر را خوب مي‌فهمد و به هنگام خواندن شعر، سراسر شور و جذبه مي‌شود؛ انگار كه امواجي نامرئي او را در برگرفته باشند: «من تراژيك‌ترين شعرهاي تركي را در نوحه‌هاي مادرم شنيدم؛ زني كه به هنگام مرگ دخترش، آنچنان ميه كرد و آنچنان شعرهائي خواند كه من هيچگاه نظير آنها را نشينده‌ام. اما افسوس كه نتوانستم آنها را بنويسم و به عنوان بخشي از شعر و ادبيات زبان آذري آنها را حفظ كنم».

شهريار، زبان آذري را زبان احساس مي‌داند؛ زباني كه مي‌تواند زلال‌ترين مكنونات قلبي شاعر را بيان كند: «اما افسوس كه اين همه بعد گستردة حسي، در چهار چوب تنگ تكنيك، دچار ضعف مي‌شود».

شهريار در سال 1285 در تبريز زاده شد و دوران كودكي را در كنار پدر و مادري با دركي روشن از شعر و شور و احساس گذراند و به همين واسطه توانست به تار و پود اين زبان چنگ اندازد و حجم حس و بيان خود را بر واژه‌هاي نجيب آن بنشاند و خود را به حول و ولاي آهنگين و موزون آن بسپارد.

شهريار گرچه مأنوس زبان آذري است و اين زبان، زبان نياز و ضرورت در موطن اوست، معهذا زبان فارسي، زبان ديگري است كه شهريار با دست يازيدن بدان، مي‌تاند زواياي پنهان و پررمز و راز احساس خود را بيان دارد.

شهريار در سال 1300 راهي تهران مي‌شود و به تحصيل در رشته طب مي‌پردازد. اما شعر، اصلي است كه همواره بدان پايبند است: «مدتي كه در تهران ماندم، ديگر تهراني شدم. شعر من به زبان فارسي بود و امضايم همان سيد محمدحسين بهجت خشگنابي. و در همين ايام بود كه تخلصم را از حافظ گرفتم: وضو گرفتم و حمد و سوره خواندم و رو به قبله نشستم و حافظ را به شاخه نباتش قسم دادم. ديوان را گشودم، آمد:

سحر چو خسرو خاور علم بر كوهساران زد

به دست مرحمت يارم در اميدواران زد

چو پيش صبح روشن شد كه حال مهر گردون چيست

برآمد خندة خوش بر غرور كامگاران زد

و من تخلصم را از بيت آخر گرفتم:

دوام عمر و ملك او، بخواه از لطف حق اي دل

كه چرخ اين سكة دولت به نام شهرياران زد

اما كمي فكر كردم، ديدم كه براي من سرگشته و جوان، لقب شهريار، عنوان بزرگي است. پس فال ديگري زدم:

چرا نه در پي عزم ديار خود باشم               چرا نه خاك سر كوي يار خود باشم

غم غريبي و غربت چو برنمي‌تابم               بشهر خود روم و شهريار خود باشم

سيدمحدحسين بهجت خشگنابي از اين پس نام « شهريار» را بر خود مي‌نهد و پرواز بر فراز گسترة شعر را با بالهاي خواجة شيراز مي‌آموزد و به خود شيوة چنين پروازي را نويد مي‌دهد:

شهريارا قلم از خواجة شيراز بگير     تا ورق، رشك گل و لالة دلكش باشد

آشنائي شهريار با شعر از دوران كدكي، و سپس غوطه‌وري در درياي بي‌كران شعر خواجة شيراز، مرهمي بر دل شكسته و رنج و حرماني اشت كه از چندي عارض او گشته است. عشق، اكنون همچون دانة گياهي است كه در سراچة دل او، تصير پرشكوه و شكوفة بهار را نويد مي‌دهد:

با رنگ و بويت اي گل، گل رنگ و بو ندارد      با لعلت آب حيواني، آبي به جو ندارد

از عشق من به هر سو در شهر گفتگوئيست         من عاشق تو هستم، اين گفتگو ندارد

جز وصف ماه رويت در پشت سر نگويم                  رو كن به هر كه خواهي، گل پشت و رو ندارد

ميزان‌هاي بهره‌وري شهريار از غزليات حافظ، اكنون نه معيارهاي عارفانه، كه همانا در زمرة عشقي مجازي است؛ عشقي كه ارتفاع بلند خيال و انديشة او را يكسره، در سيطرة خود قرار داده است و او رو به هر سو كه مي‌گذارد، نشان از خط و خال او دارد، نشان از طرة گيسوي او دارد و نقش هر چهره، (عيان غاليه خط) اوست؛ بي‌آنكه بداند كه در تهاجم بي‌امان باد پائيز، اين شكوفة نشكفتة بهاري به تاراج خواهد رفت:

رو كن به هر كه خواهي گل پشت و رو ندارد

شايد هيچگاه شهريار بوي جنازة عشق را نيازموده بود و نمي‌دانست كه در زلّ آفتاب سرمستي، قامت بلند غرور او، در هلهلة بادهاي هرز و نافذ خميده خواهد شد.

شهريار، اكنون، شكسته دل و پريش، سر به كوچة خاك‌آلودة غم مي‌نهد. ديگر نه عطر گل شقايق و طراوت گل شمعداني، كه همه جا عبوس و عفن و حزن‌آلود است، و تنها آنچه كه سراپردة ذهن او را به خود مشغول مي‌دارد، همانا نفريني است كه در اشعارش ظاهر مي‌شود:

چو ابرويت نچميدي به كام گوشه‌نشيني               برو كه چون من و چشمت به گوشه‌ها بنشيني

چو دل به زلف تو بستم به خود قرار نديدم     برو كه چون سر زلفت به خود قرار نبيني

به جان تو كه دگر جان به جاي تو نگزينم                كه تا تو باشي و غيري به جاي من نگزيني

زباغ [حسن] تو هرگز گلي به كام نچيدم               برو زگلبن حسنت گلي به كام نچيني

اكنون واژه‌هاي سركش شعر شهريار، در امتداد عبور اين بغض‌هاي تازه، ماية تسلائي مي‌گردد تا روئينگي شبهاي كشدار و بلند ا را به صبح برساند:

بخشی از حیدربابا

حيدربابا ، دوْنيا يالان دوْنيادى
سليماننان ، نوحدان قالان دوْنيادى
اوغول دوْغان ، درده سالان دوْنيادى
هر کيمسَيه هر نه وئريب ، آليبدى
افلاطوننان بير قورى آد قاليبدى

تو بمان و دگران
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از كوي تو ليكن عقب سرنگران
ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ما كردي
تو بمان و دگران واي بحال دگران
مي‌روم تا كه به صاحبنظري باز رسم
محرم ما نبود ديده‌ي كوته‌نظران
دلِ چون آينه‌ي اهل صفا مي‌شكنند
كه ز خود بي‌خبرند اين زخدا بي‌خبران
سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن
كاين بود عاقبت كار جهان گذران
شهريارا غم آوارگي و در بدري
شورها در دلم انگيخته چون نوسفران

  توسط تای سیز-جعفر  |

 

سخنان بزرگان

چارلي چاپلين : خوشبختي فاصله اين بدبختي است تا بدبختي ديگر


سارتر : از همه اندوهگين تر کسي است که از همه بيشتر مي خندد
با همه چيز درآميزو با هيچ چيز آميختخه مشو که در انزوا پاک ماندن نه سخت است ونه با ارزش !دکتر شريعتي
هیچ گاه عشق به همدم را پاینده مپندار و از روزی که دل می بندی این نیرو را نیز در خویش بیافرین که اگر تنهایت گذاشت نشکنی و اگر شکستی باز هم نامید نشو  چرا که آرام جان دیگری در راه است . اُرد بزرگ
بهترین درمان برای قلوب شکسته این است که دوباره بشکند . سام منتز
کسی که می ماند و نمی پرد به یک راز بزرگ آگاه گشته و آن فلسفه پرواز است. اُرد بزرگ
کامل ترین پاداش برای انسان ، بخششی است که بتواند امیال هستی اش را تغییر دهد و خواستهای دو لب خشکیده از عطش او را دگرگون سازد و تمام زندگی اش را به چشمه های همیشه جوشان و ابدی تبدیل کند  . جبران خلیل جبران
خوشبختی پروانه است. اگر او را دنبال کنید از شما می گریزد ولی اگر آرام بنشینید، روی سر شما خواهد نشست. " هیوم
حواس وسیله ی کشف نیست بلکه فقط وسیله ی ارتباط عملی پیدا کردن با عالم خارج است و همین طور عقل .آن همان مایه ی دانشی است که در جانوران ، غریزه و در انسان ، عقل را به وجود می آورد . از آن مایه ی دانش در انسان قوه ی اشراقی به ودیعه گذاشته  شده که در عموم به حال ضعف و ابهام و محو است ، ولی ممکن است که قوت و کمال یابد تا آنجا که شخص متوجه شود که آن اصل اصیل در او نفوذ کرده مانند آتشی که در آهن نفوذ و آنرا سرخ می کند . به عبارت دیگر اتصال خود را با مبدا در می یابد و آنش عشق در او افروخته می شود ، هم تزلزل خاطری که از عقل در انسان رخ کرده مبدل به اطمینان می گردد ، هم علاقه اش از جزئیات سلب می شود . هانری برگسون


ادامه مطلب

  توسط تای سیز-جعفر  |

 

راهی خانه خدا

الهی نامه

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.

مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.

مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد
:

((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم

و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم
.

نتیجه اخلاقی داستان
:

کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد.

  توسط تای سیز-جعفر  |

 

مناجات و الهی نامه خواجه عبدالله انصاری

خواجه عبدالله انصاری

نام خواجه عبدالله انصاری یادآور سوز و عشق نوستالزیک انسانی که نی وجودش در تب وتاب نیستان وجود سرمدی بی خود و سرمست گشته وفغان برآورده.
او از هنگامی که خود را شناخت در ذات اقدس محبوب خویش را غرقه ساخت.
مدتی را تحت تعلیم شیخ ابوعبدالله طایی و امام یحیی شبانی به تلمذ پرداخت.
اما این قیل وقال مدرسه اورا راضی نمیداشت:((در اوایل تحصیل میجستم دلایل تفضیل و در طلب مجمل اوقات نمی بود و محمل نشسته بودم در مدرسه و در هوس هزار وسوسه...))


سرانجام هنگامی که موفق به دیدار شیخ ابوالحسن خرقانی میشود از درس ومشق برمیگذرد و به اقلیم بیکران عشق و محبت پای میگذارد.
مراد دیگر او شیخ ابوسعید ابی الخیر بوده است که وی را در وادی حیرت یار بود و رهنما.
خواجه عبدالله انصاری در سال 396 هجری قمری در کهن دز واقع در ناحیه ی طوس از منطقه وسیع هرات متولد گردید و سرانجام در 481 هجری قمریدر محل تولد خود به مقصد و معبودش رسید.


مناجات و الهی نامه خواجه عبدالله انصاری


الهی!
از آنچه نخواستی چه آیــــد؟ و آن را که نخواندی کی آیــد؟
تا کشته را از آب چیست؟ و نا بایسته را جواب چیست؟
تلخ را چه سود اگر آب خوش در جوار است؟
و خار را چه حاصل از آن که بوی گل در کنار است؟


الهی!
نمی توانیم که این کار بی تو به سر بریم.
نه زهره آن داریم که از تو بسر بریم
هر گه که پنداریم که رسیدیم از حیرت شما روا سر بریم.

خـــــداوندا!
کجا باز یابیم آن روزکه تو ما را بودی و ما نبــودیم
تا باز به ان روز رسیم میان آتش و دودیم
اگـــر بدو گیتی آن روز یابیم بر سودیم
ور بود خود را در یابیم به نبــود خود خشنودیم.


تو را که داند؟که:تو را((تو))دانی
تو را نداند کس.
تو را تو دانی بس!ای سزاوار ثنای خویش!
و ای شکرکننده عطای خویش!
رهی به ذات خود از خدمت تو عاجز و به عقل خود از شناخت منت تو عاجز
و به کل خود از شادی به تو عاجز
و به توان خود از سزای عقل تو عاجز

کریما!
گرفتار آن دردم که تو درمان آنی بنده آن ثنایم که تو سزای آنی من در تو چه دانم؟
تو دانی!تو آنی که گفتی من آنم!آنی.


الهی!
نـــام تو مــا را جواز!
و مهــــــر تو ما را جهــاز!

الهی!
شنــاخت تو ما را امان!
و لطف تو مـــا را عیـــان ـ

الهی!
فضـــل تـــو ما را لوا,کنف تــــو ما را ماوی !

الهی!
ضیعفان را پناهی
قاصدان را بـــر سراهی
مومنـــــان را گواهی چه بود که افزایی و نکاهی؟

الهــــی!
چه عزیز است او که تو او را خواهی!
ور بگریزد او را در راه آریی.
طوبی آنکس را کـــه تو او رایی!
آیا که:تا از ما خــــود کرایی؟


الهی!
الهی نور تو چراغ معرفت بیفروخت
دل من افزونی است.
گواهی تو ترجمانی من بکردند ندای من افزونی است.
قرب تو چـــراغ وجد بیفروخت
همت من افزونی است.
بود تو کار من راست کـــرد بود من افزونی است.
الهی!
از بود خود چه دیدم مگر بلا و عنا؟واز بود تــــو همـــه عطاست و وفا!
به بر پیدا!و بکرم هویدا.
نا کرده گیر کرد رهی.
و آن کـــن که از تو سزا.


 

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.

مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.

مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد:

((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم

و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.

نتیجه اخلاقی داستان:

کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد.

 

  توسط تای سیز-جعفر  |

 

نقاش

گفتمش نقاش را نقشي بکش از زندگي باقلم نقش حبابي بر لب دريا کشيد
گفتمش تصويري از ليلا و مجنون را بکش عکس حيدر در کنار حضرت زهرا کشيد
گفتمش بر روي کاغذ عشق را تصوير کن در بيابان بلا تصويري از سقا کشيد
گفتمش سختي و درد و آه گشته حاصلم گريه کرد آهي کشيد و زينب کبري کشيد

  توسط تای سیز-جعفر  |

 

تصاویر افسانه ای

Background Color


ادامه مطلب

  توسط تای سیز-جعفر  |

 

سراچه آفاق

من خواستار جام مي  از  دست  دلبرم

اين راز با كه گويم و  اين غم كجا برم؟

جان باختم به حسرت ديدار روي دوست

پروانه   دور   شمعم   و   اسپند  آذرم

پرپر  شدم  ز  دوري او  كنج   اين  قفس

اين  دام  باز گير  تا كه معلق زنان پرم

اين    خرقه    ملوث   و     سجاده   ريا

آيا   شود  كه  بر  در  ميخانه  بر  درم؟

گر  از  سبوي عشق دهد يار  جرعه اي

مستانه  جان  ز خرقه هستي  درآورم

پيرم ولي به گوشه چشمي جوان شوم

لطفي   كه   از  سراچه   آفاق  بگذرم

  توسط تای سیز-جعفر  |

 

آشفته حالي

 

اين همه آشفته حالي . اين همه نازک خيالي
اي به دوش افکنده گيسو . از تو دارم . از تو دارم

اين غرور و عشق و مستي . خنده بر غوغاي هستي
اي سيه چشم و سيه رو . ازتو دارم . از تو دارم

اين تو بودي کز ازل . خواندي به من درس وفا را
اين تو بودي کآشنا کردي به عشق . اين مبتلا را

من که اين حاشا نکردم . از غمت پروا نکردم
دين من . دنياي من . از عشق جاويدان تو رونق گرفته
سوز من . سوداي من . از نور بي پايان تو رونق گرفته

اين همه آشفته حالي . اين همه نازک خيالي
اي به دوش افکنده گيسو . از تو دارم . از تو دارم

من . خود . آتشي که مرا داده رنگ فنا ميشناسم
من . خود . شيوه نگه چشم مست تو را ميشناسم

ديگر اي برگشته مژگان . از نگاهم رو نگردان
دين من . دنياي من . از عشق جاويدان تو رونق گرفته
سوز من . سوداي من . از نور بي پايان تو رونق گرفته

اين همه آشفته حالي . اين همه نازک خيالي
اي به دوش افکنده گيسو . از تو دارم . از تو دارم

  توسط تای سیز-جعفر  |

 

ترکی شعرلر(اشعار ترکی)

 عزيز آنا

شهيد اوغلونو

چيين لرده آپاريرلار

توپراقلارا تاپشيرسينلار

آه

ائليميزده بير مثل وار...

آلله

هئچ مسلماني

يوخاري دان آشاغي گتيرمه سين.

 

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب

  توسط تای سیز-جعفر  |

 

شعر

 یکی بود یکی نبود

              زیرِ گنبد کبود

              لُخت و عور تنگِ غروب سه تا پری نشسته بود

 

              زار و زار گریه می کردن پریا

              مثل ابرهای باهار گریه می کردن پریا ......


hf3e6196i9qsw6j7g85i.jpg

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم... 

يادمان باشد اگر اين دلمان بي کس ماند

طلب مهر ز هر چشم خماري نکنيم... 

يادمان باشد که دگر ليلي و مجنوني نيست

به چه قيمت دلمان بهر کسي چاک کنيم... 

يادمان باشد که در اين بحر دو رنگي و ريا

دگر حتي طلب آب ز دريا نکنيم... 

يادمان باشد اگر از پس هر شب روزيست

 دگر آن روز پي قلب سياهي نرويم... 

يادمان باشد اگر شمعي و پروانه به يکجا ديديم 

طلب سوختن بال و پر کس نکنيم...


wjuk83ed8nbjr1dze7eb.jpg

شمعدانی به دم مرگ به پروانه چه گفت
گفت : ای عاشق د یوانه فراموش شوی
سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد
گفت : طولی نکشد تو نیز خاموش شوی


 نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندام چه خواهد ساخت

ولی آنقدرمشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست طفلکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته سازد

بدینسان بشکند دایم سکوت مرگبارم را

          دکترعلی شریعتی............


dtpwdux7u2zzluxwvdr.jpg

  پنج دقيقه مهلت براي عاشق شدن

پنج دقيقه مهلت براي تصميم گرفتن

پنج دقيقه مهلت كه مي تواند طعم زندگي تو را دگرگون كند

پنج دقيقه مهلت براي اينكه بگويي آري يا نه ...

پنج دقيقه بيشتر نيست زود باش

دنيا رو معطل نكن!

چيزي بگو ...!

تا جهان دوباره از نو به دنيا بيايد!


f9kbum70vwerw64soikq.jpg

چند نکته برا? زندگ? بهتر

* هر روز از محاسن سه نفر تعريف كن.

* دست ديگران را به گرمي بفشار.

* موقع صحبت كردن به چشم مخاطب نگاه كن.

* از عبارت خواهش مي كنم زياد استفاده كن.

* در آشپزي بهترين باش.

* هر بهار گل بكار.

* در سلام كردن از ديگران سبقت بگير.

* با هدف زندگي كن.

* اتومبيلهاي ارزان  قيمت  سوار شو، اما بهترين خانه را بخر.

* بهترين كتابها را خريداري كن.

* نسبت به خودت و ديگران بخشاينده باش.

* چند جوك سالم و مؤدبانه در ذهن داشته باش.

* كفشهاي تميز به پا كن.

* بين دندانهايت را با نخ دندان تميز كن.

* زماني كه احساس كردي مستحق حقوق بيشتري آن را درخواست كن.

* هر چيزي را كه به امانت ميگيري به صاحب آن باز گردان.

* در هر حيطه كه ميتواني تدريس كن.

* همان طور كه دوست داري با تو رفتار شود با ديگران رفتار كن.

* موسيقي بزرگان را بشناس.

* هيچ وقت هديه دوستان را رد نكن.

* يادداشتهاي تشكر را بدون معطلي بنويس.

* هيچ وقت جلوي هيچ كس سر فرود نياور و گردن كج نكن.

* به استادانت احترام بگذار.

* هيچ وقت  زمان رابراي فراگيري حيله هاي تجارت هدر نده به جاي اين كار تجارت كردن را بياموز.

* به افسران پليس،مأمورين آتش نشاني و ارتشي ها احترام بگذار.

* زمام خلق وخويت را به دست گير.

* از كشاورزاني كه محصولاتشان را در پشت وانت هاي خود با آگهي هاي دست نوشته ميفروشند خريد كن.

* سر پوش خمير دندان را هميشه ببند.

* زباله ها را بدون آنكه به تو گفته شود بيرون ببر.

* بيش از اندازه در معرض نور خورشيد قرار مگير.


بي تومهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

در نهانخانه جانم،

گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

                     يادم آمد كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم

                     پرگشوديم و در آن خلوت دل خواسته گشتيم  

                     ساعتي بر لب جوي نشستيم

                     تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

                     من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل وسنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

                    يادم آيد تو به من گفتي:

                    از اين عشق حذر كن

                    لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن

                    آب آيينه عشق گذران است

                    تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

                    باش فردا كه دلت با دگران است!

                    تا فراموش كني،

                    چندي از اين شهر سفر كن!

با تو گفتم: حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم، نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي

من نه رميدم، نه گسستم

                     بازگفتم كه: تو صيادي و من آهوي دشتم

                     تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

                     حذر از عشق ندانم، نتوانم!

                     اشكي از شاخه فروريخت

                     مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت…

اشك در چشم تو لغزيد،

ماه بر عشق تو خنديد

يادم آمد كه دگراز تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم، نرميدم.

                    رفت در ظلمت غم،

                    آن شب و شب‌هاي دگر هم،

                    نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم

                    نكني ديگر از آن كوچه گذر هم

                    بي تو اما؛

                    به چه حالي من از آن كوچه گذشتم…


نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سدای جامی بی زوال

پرسه ایی آغاز کردیم در خیال دل بیاد آورد ایام وصال

از جدایی یک دو سالی میگذشت یک دوسال از عمر رفت و برنگشت

دل بیاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی آن اصرار را آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازی مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود

امد و هم اشیان شد با منو هم نشین و هم زبان شد با منو

خسته جان بودم که جان شد با منو ناتوان بود و توان شد با منو

دامنش شد خوابگاه خستگی این چنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم زه دنیا بی خبر دم به دم این عشق میشد بیشتر

آمد و در خلوتم دم ساز شد گفتگوها بین ما آغاز شد

گفتمش ......

گفتمش در عشق پا برجاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل

گر تو ذورق وان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل

دل زه عشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سرگردان شده

گفت .........

گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست میدارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان

با تو شادی می شود غم های من با تو زیبا می شود فردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده دل زه جادوی رخت افزون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیباییت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود بحر کس جز او در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

خوبی او شهره عافاق بود در نجابت در نکویی طاق بود

روزگار.....

روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را شکست..

بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رفت رفت و با دلداری دیگر عهد بست

با که گویم او که هم خون من است خسم جان و تشنه خون من است

بخت بد بین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول اون رحمت نشد

آن طلا حاصل به این قیمت نشد عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست

با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش با دود و دم هم دم شدم

باده نوش غصه او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم

زره زره آب گشتم


کم شدم.....

آخر آتش زد دل دیوانه را ......

آخر آتش زد دل دیوانه را

سوخت بی پروا پر پروانه را

عشق من .....

عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن زه سر دیشب از کف رفت فردا را نگر

اخر این یک بار از من بشنو پند بر منو بر روزگارم دل نبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود ..... عشق دیرین گسسته تار و پود

گر چه آب رفته باز اید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود...

بعد از این هم آشیانت هر کس است .... بعد از این هم آشیانت هرکس است

باش با او یاد تو ما را بس است

  توسط تای سیز-جعفر  |

 

 



من عاشقانه با قلمم عکس انتظار ...هر روز بهر آمدنت ميکشم بيا..مولاي مهربان به کجايي بيا بيا... من عاشقانه تو را ياد ميکنم يابن زهرا
www.taysiz_4@yahoo.com

www.taysiz_4@yahoo.com

 

 

ستايش
تار
سايت آپلود عكس
تبريك عيد نوروز
امام رضا
سهراب
سمت خدا
افسانه باران
لیوان آب
تصاویر مذهبی

 

اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1388
مرداد 1387

 

 

 

 

RSS 2.0

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

 

شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

تفریح و سرگرمی

دانلود


آپلود سنتر عکس