|
یکی بود یکی نبود
زیرِ گنبد کبود
لُخت و عور تنگِ غروب سه تا پری نشسته بود
زار و زار گریه می کردن پریا
مثل ابرهای باهار گریه می کردن پریا ......

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم...
يادمان باشد اگر اين دلمان بي کس ماند
طلب مهر ز هر چشم خماري نکنيم...
يادمان باشد که دگر ليلي و مجنوني نيست
به چه قيمت دلمان بهر کسي چاک کنيم...
يادمان باشد که در اين بحر دو رنگي و ريا
دگر حتي طلب آب ز دريا نکنيم...
يادمان باشد اگر از پس هر شب روزيست
دگر آن روز پي قلب سياهي نرويم...
يادمان باشد اگر شمعي و پروانه به يکجا ديديم
طلب سوختن بال و پر کس نکنيم...

شمعدانی به دم مرگ به پروانه چه گفت گفت : ای عاشق د یوانه فراموش شوی سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد گفت : طولی نکشد تو نیز خاموش شوی
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندام چه خواهد ساخت
ولی آنقدرمشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست طفلکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته سازد
بدینسان بشکند دایم سکوت مرگبارم را
دکترعلی شریعتی............

پنج دقيقه مهلت براي عاشق شدن
پنج دقيقه مهلت براي تصميم گرفتن
پنج دقيقه مهلت كه مي تواند طعم زندگي تو را دگرگون كند
پنج دقيقه مهلت براي اينكه بگويي آري يا نه ...
پنج دقيقه بيشتر نيست زود باش
دنيا رو معطل نكن!
چيزي بگو ...!
تا جهان دوباره از نو به دنيا بيايد!

چند نکته برا? زندگ? بهتر
* هر روز از محاسن سه نفر تعريف كن.
* دست ديگران را به گرمي بفشار.
* موقع صحبت كردن به چشم مخاطب نگاه كن.
* از عبارت خواهش مي كنم زياد استفاده كن.
* در آشپزي بهترين باش.
* هر بهار گل بكار.
* در سلام كردن از ديگران سبقت بگير.
* با هدف زندگي كن.
* اتومبيلهاي ارزان قيمت سوار شو، اما بهترين خانه را بخر.
* بهترين كتابها را خريداري كن.
* نسبت به خودت و ديگران بخشاينده باش.
* چند جوك سالم و مؤدبانه در ذهن داشته باش.
* كفشهاي تميز به پا كن.
* بين دندانهايت را با نخ دندان تميز كن.
* زماني كه احساس كردي مستحق حقوق بيشتري آن را درخواست كن.
* هر چيزي را كه به امانت ميگيري به صاحب آن باز گردان.
* در هر حيطه كه ميتواني تدريس كن.
* همان طور كه دوست داري با تو رفتار شود با ديگران رفتار كن.
* موسيقي بزرگان را بشناس.
* هيچ وقت هديه دوستان را رد نكن.
* يادداشتهاي تشكر را بدون معطلي بنويس.
* هيچ وقت جلوي هيچ كس سر فرود نياور و گردن كج نكن.
* به استادانت احترام بگذار.
* هيچ وقت زمان رابراي فراگيري حيله هاي تجارت هدر نده به جاي اين كار تجارت كردن را بياموز.
* به افسران پليس،مأمورين آتش نشاني و ارتشي ها احترام بگذار.
* زمام خلق وخويت را به دست گير.
* از كشاورزاني كه محصولاتشان را در پشت وانت هاي خود با آگهي هاي دست نوشته ميفروشند خريد كن.
* سر پوش خمير دندان را هميشه ببند.
* زباله ها را بدون آنكه به تو گفته شود بيرون ببر.
* بيش از اندازه در معرض نور خورشيد قرار مگير.
بي تومهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه جانم،
گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم
پرگشوديم و در آن خلوت دل خواسته گشتيم
ساعتي بر لب جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل وسنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد تو به من گفتي:
از اين عشق حذر كن
لحظهاي چند بر اين آب نظر كن
آب آيينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا كه دلت با دگران است!
تا فراموش كني،
چندي از اين شهر سفر كن!
با تو گفتم: حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم، نتوانم!
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي
من نه رميدم، نه گسستم
بازگفتم كه: تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم!
اشكي از شاخه فروريخت
مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت…
اشك در چشم تو لغزيد،
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آمد كه دگراز تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم، نرميدم.
رفت در ظلمت غم،
آن شب و شبهاي دگر هم،
نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نكني ديگر از آن كوچه گذر هم
بي تو اما؛
به چه حالي من از آن كوچه گذشتم…
نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سدای جامی بی زوال
پرسه ایی آغاز کردیم در خیال دل بیاد آورد ایام وصال
از جدایی یک دو سالی میگذشت یک دوسال از عمر رفت و برنگشت
دل بیاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را
آن نظر بازی آن اصرار را آن دو چشم مست آهو وار را
همچو رازی مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود
امد و هم اشیان شد با منو هم نشین و هم زبان شد با منو
خسته جان بودم که جان شد با منو ناتوان بود و توان شد با منو
دامنش شد خوابگاه خستگی این چنین آغاز شد دلبستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد به سر
مست او بودم زه دنیا بی خبر دم به دم این عشق میشد بیشتر
آمد و در خلوتم دم ساز شد گفتگوها بین ما آغاز شد
گفتمش ......
گفتمش در عشق پا برجاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل
گر تو ذورق وان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل
دل زه عشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سرگردان شده
گفت .........
گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست میدارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان
با تو شادی می شود غم های من با تو زیبا می شود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده دل زه جادوی رخت افزون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیباییت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود بحر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره عافاق بود در نجابت در نکویی طاق بود
روزگار.....
روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را شکست..
بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رفت رفت و با دلداری دیگر عهد بست
با که گویم او که هم خون من است خسم جان و تشنه خون من است
بخت بد بین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول اون رحمت نشد
آن طلا حاصل به این قیمت نشد عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش با دود و دم هم دم شدم
باده نوش غصه او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم
زره زره آب گشتم
کم شدم.....
آخر آتش زد دل دیوانه را ......
آخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا پر پروانه را
عشق من .....
عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن زه سر دیشب از کف رفت فردا را نگر
اخر این یک بار از من بشنو پند بر منو بر روزگارم دل نبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود ..... عشق دیرین گسسته تار و پود
گر چه آب رفته باز اید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود...
بعد از این هم آشیانت هر کس است .... بعد از این هم آشیانت هرکس است
باش با او یاد تو ما را بس است
|